هميشه دلم ميخواست از آن دسته دختر ها باشم
از آنهايى كه پوستشان خيلى سفيد است،از آنهايى كه نرمى و لطافت پوستشان دست معشوقشان را بى حس ميكند...
از آنهايى كه كمى تپل هستندو انگشتان سفيدو كوچولويشان است كه انگشتر توى دستشان را زيباتر جلوه ميدهد!
دلم ميخواست از آن دخترهايى باشم كه باد با خيال اسوده لابه لاى مويشان ميرقصد بى آنكه نگران ژوليده شدنش باشند!
دلم ميخواست از انهايى باشم كه چشمان تيله اى رنگشان هزاران هزار رنگ را در خود جاى داده
آنقدر رنگارنگ
كه معشوقشان وقتى ميخواهد رنگ چشمان دلبرش را براى مادرش توصيف كند بگويد مادر،چشمان خودت را ديدى؟!او عين توست!فقط با كمى رنگ هاى بيشتر...
دلم ميخواست از انهايى باشم كه ساعتها سكوتشان هزاران هزار واژه را ادا ميكند،
از آنهايى كه ارامش صورتشان ديگران را نيز ارام ميكند
از آنهايى كه خرمايى موهايشان طلوع آفتاب را خجل ميكند
از آنهايى كه يك گوشه مينشينندو در لابه لاى آن سكوت مردى عاشق ارامى فضاى معنوى دور تا دور آنها ميشود...
اما ''هر چه دل بخواهد آن نيست كه خالِق بِكُند!''
از بختم من دخترى شدم گندمگون
از آنهايى كه كمى باران موهاى صاف شده اش را تداعى جنگل هاى امازون ميكند
از آنهاايى كه انگشتان گشيده ى بلند دارندو هر انگشترى روى دستشان نمينشيند
از آنهايى كه چشمانشان كمى قهوه ايست و با كلى زورو ذول زدن در خورشيد كمى روشن ميشود...
از آنهايى كه يك سره حرف ميزنند!
از انهايى صورتشان پرده بردار شيطنت وجودشان است!!
از آنهايى كه دائم به اطرافشان مينگرند كه شايد مرد روياى خودرا ببينند...
اما با همه اين احوال؛
تو مرا با همه آنهايى كه ميخواستمو نشد دوست دارى
چون براى مردى كه تو باشى رنگ چشمان من ساده تر توصيف ميشود تا چشمى رنگارنگ
براى مردى كه تو باشى مجعد درياى موهاى من شيرين تر از صافى اسمان موهاى ديگريست...
چون براى مردى كه تو باشى وراجى من عاشقانه تر از سكوت يك دختر ساكت بى روحو بى حال است.
چون براى مردى كه تو باشى
منِ گندمگون معشوقه تر از آنيست كه يك سفيد برفى باشد...
تو در لابه لاى همين كاستى هايم آمديو عاشق من شدى
#براى_مردى_كه_تو_باشى
ما را در سایت برای تویی که همیشه در قلبمی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14